ماجراهای من و خودم!



دیشب نصفه شب، گل پسر، مامان مامان گویان اومد تو اتاقمون.

بلند شدم بغلش کردم که یهو مشاهده کردیم یک سواه گنده روی توریِ پنجره نشسته!

اونم به طرفِ ما! تخت ما زیر پنجره است

تنها کاری که تو ظلمات شب به فکرمون رسید، این بود که سریع پنجره رو ببندیم.

این شد که الآن یک روز تمامه که جناب سوسک بین توری و شیشه‌ی پنجره می‌چرخه و بالا و پایین میره.

وااای که احساس میکنم زندگیم سوسک‌زده شده. هیچ‌وقت تا حالا اینقدر نزدیک یک سوسک زندگی نکردم.

دارم فکر میکنم که این پنجره تا ابد به پنجره ممنوعه خونه‌مون تبدیل میشه و ما هرگز دیگه تا سالهای سااال بازش نخواهیم کرد.


+ چه‌کار کنیم از شرش خلاص بشیم؟ :(((

جرئت نمیکنم پنجره رو باز کنم بیاد تو اتاقمون چی؟ گمش کنیم چی؟ :((

واقعا نسبت به سوسک فوبیا دارم احساس میکنم وحشتی عظیم پشت پنجره است :((


من واقعا زورم میاد برای تحصیل بچه‌هام پول بدم!

اصلا مسئله قیمت و هزینه و اینها نیست (که البته اینم هست) مسئله اینه که برای حق طبیعی تحصیل که تامینش از وظایف دولت بوده باید حدود ۵ الی ۶ تومن هزینه کنی وگرنه باید بچه‌تو بفرستی تو کلاسهای بالای ۴۰ نفر! :/

مثل قارچ، مدارس غیرانتفاعی دراومده و اصلا آموزش دولتی زیر سوال رفته! 

معلمها در مدارس غیر دولتی یا سن زیادی دارن و بازنشسته آموزش و پرورشن و یا اصلا تربیت معلم رو نگذروندن.  مثل همین مربی پسرک که با ۲۰ سال سن در حالی که هنوز دانشجو بود و تو یه رشته کاملا غیرمرتبط درس میخوند اومده شده مربی مهد! :/

حالا نمیدونم شرایط معلم‌های کلاس اولشون چطوریه ولی از این وضعیت گله دارم.

معلوم نیست که بتونم مدرسه دولتی بنویسمش و هنوز ثبت‌نام مدارس دولتی شروع نشده و از طرفی هم همین مدرسه الانشون فشار میاره که ظرفیتمون داره تکمیل میشه و زود ثبت‌نام کنین.

نمیدونم اینکه پسرک رو مدرسه‌ای بذارم که به فعالیت‌های فرهنگی اهمیت میده بهتره یا اینکه بی‌خیال باشم و بفرستمش یه مدرسه دولتی و بگم بالاخره باید تو اجتماع بزرگ بشه؟!

مدرسه‌ای که الآن میره یه حسن داره و اونم توجهش به فعالیت‌های فرهنگیه و البته کار آموزشیشم خوبه و کلی ازش تعریف میکنن ولی خب من آدم آموزش محوری نیستم. آدم فشار آوردن به بچه‌ و برگزاری یه عالمه دوره‌ی زبان و کامپیوتر و فلان و بهمان نیستم من دوست دارم تو مدرسه به پسرم خوب بگذره، نه سخت و نه آسون. خوب و دوست‌داشتنی دوست دارم خودش درس خوندن رو دوست داشته باشه نه اینکه به زور فشار و تنوع درس بخونه 

وااای که خیلی مستاصل شدم که چه کار کنم.



+کسی میدونه چرا جدول آزمونهای تولیموی سازمان سنجش مدتیه غیرفعال شده؟ یعنی امسال آزمون ندارن؟ :/


پسرک با گذر موفقیت‌آمیز از سه مرحله آزمون ورودی اون مدرسه کذایی بالاخره تو مدرسه پذیرش شد! :/ (بعله به همین سه نقطگی برای دبستان سه مرحله آزمون داشتن!:/)

این مدرسه کاااملا تربیتیه. اصل و اساسش بر بیس تربیت گذاشته شده و این منو امیدوار میکنه. منم همینو میخواستم. اینکه یکی دیگه هم حواسش به تربیت پسرکم باشه برام خوشاینده.

راستش هیچ‌وقت نتونستم اون مادری باشم که دلم میخواسته. چون شخصیت خودم اونی نیست که باید باشه!

و الآن خودم خلاء‌های رفتاری پسرک رو می‌بینم و می‌دونم کجاها مشکلاتی هست ولی خب واقعاً گاهی به علت ضعف‌های خودم از پسش برنمیام و گاهی هم اصلاً نمی‌دونم اقدام اصلاحی لازم چیه. البته مشاوران هم همیشه گفتن مشکلی نیست و برای پسربچه این سنی، طبیعیه ولی برای آرمانی که من دارم طبیعی نبود.

حالا این مدرسه تو مراحل آزمون ورودیشون به برخی از مشکلات پی بردن! :/ البته هنوز بهمون چیزی نگفتن که میزان تطابق فهم اونها و تصور خودم رو ارزیابی کنم و هرچند که اصصصلاً جنبه‌شو نداشتم که کسی وجود خلاء تربیتی در مورد پسرم رو بهم بگه ولی خب از توجهشون هم خوشم اومد.

یادتونه گفته بودم زورم میاد پول به تحصیل و مدرسه بدم؟ الآن نه تنها زورم نمیاد که حتی از این بیشترشم حاضرم بدم. مدرسه قبلی یک مدرسه خوب بود مثل بقیه. و به نظرم ارزش افزوده‌ای تا اون حد چشمگیر نسبت به مدرسه دولتی نداشت اما این مدرسه متفاوته و ادعاهای خاصی داره. امیدوارم که بتونن آرمان من و خودشون رو عملی کنن و واقعاً ذهنیتی که از مدرسه برام ایجاد شده اتفاق بیفته ان‌شالله. :)

حالا باید برم ببینم میتونم با چند تا از مادران بچه‌های سال قبل صحبت کنم یا نه. :)



+راستش فکرشم نمی کردم پسرک تو آزمونهاشون قبول بشه چون تعداد پذیرششون فوق‌العاده کم بود و متقاضیان بسیار زیاد. پارسال از ۴۰۰ متقاضی فقط ۱۵ نفر پذیرش داشتن! نمیدونم امسال چطور بوده ولی از اینکه پسرک هم جزو قبولی‌ها بود بسیااااار خشنود و مفتخرم ^_^

ممنون میشم اگه اسم مدرسه رو فعلاً نپرسید، چون هنوز ویژگی تجربه شده‌ای ازشون نمی‌دونم. :)


مدتیه در فضای مجازی بحث‌های زیادی منتشر میشه که وجه مشترک همه اونها اینه که قانون حجاب، معادل توهین به مرده. در این متن‌ها، گفته میشه اسلام مرد رو به مثابه موجودی تلقی کرده که از لحاظ جنسی بسیار تحریک پذیره و مردها رو بیمارانی دیده که زن موظفه برای جلوگیری از بروز بالفعلِ بیماریِ بالقوه‌شون حجاب کند!!

در این بحث‌ها می‌بینیم که تحریکات هورمونی انسان و علی الخصوص مرد، که در اسلام (و حتی قوانین علمی هم) روش مانور داده شده به منزله بیماریِ جنسی تلقی میشه و میگن اگر مردی اینقدر راحت با دیدن بدن زن تحریک میشه بیماره و مشکل هورمونی داره!

این ستیز ناجوانمردانه علیه طبیعت خیلی جاهلانه است. اتفاقاً مردی که با دیدن بدن زن تحریک نشه مشکل هورمونی داره!

میشه پرسید آیا تمام مردان دنیا مشکل هورمونی دارن که با دیدن اون وضعیت ن در معابر عمومی تحریک نمیشن؟

و در جواب باید گفت کدوم مردی در دنیا ادعا کرده که با دیدن زن تحریک نمیشه؟ آیا غیر از اینه که مردان غربی برای تحریکهای هورمونی‌شون پاسخ‌های سریع و در دسترس دارند؟ آیا فیلم‌هاشون رو ندیدیم؟ سریالها رو ندیدیم؟ نقش سخیف زن‌ها در این فیلم‌ها چیه؟ آیا مردهای اونجا با مناعت طبع و چشم و دل سیر، از کنار زن‌ها عبور میکنند بدون اینکه نگاه چپ به زن‌ها کنند؟ آیا هر از گاهی خبر خیانت یکی از مشاهیرشون به گوش نمیرسه؟ آیا آمار موالید بدون ازدواج گویای وجود حجم وحشتناکِ تحریکات جنسی خارج از حوزه تعهدات خانوادگی نیست؟

خیانت که در قاموس انسانیت و حرمت خانواده غیرقابل تحمل و بخشش به حساب میاد در غرب طبیعی و قابل گذشته. و جالبه که اصالت تحریک جنسی در غرب به حدی جدیه که تعهد به خانواده به سادگیِ فدای طبیعتِ تحریک‌پذیرِ زن و مرد میشه، با این وجود روشنفکران ما تحریک‌پذیری رو نوعی بیماری به حساب میارن! وا عجبا!

این ت یک بام و دو هوا از کجاست؟

اگر تحریک شدن بیماریه که باید بپذیریم غرب در بیماری غرقه، و برای مرد و زنِ غربیِ اومانیست، هیچ تعهدی جز تعهد ی نیازها و تحریکات جنسی حرمت و اصالت نداره. و اگر بیماری نیست و این جزو طبیعت بشره، پس چرا شما تحریک شدن به لحاظ جنسی رو بیماری تلقی میکنید؟؟!

مسیر اسلام کاملا مشخصه، اسلام برای خانواده حرمت قائله. به تعهد در حیطه خانواده اهمیت داده، ی نیاز جنسی جز در قالب نظام خانواده رو بر نمیتابه و این کانون رو ارزشمندترین کانون اجتماعی میدونه. برای حفظ این کانون و جلوگیری از هرزگی و خیانت، از ن و مردان خواسته جاذبه جنسی خودشون رو بپوشانند تا خیانت طبیعی نشه و ی این نیاز طبیعی اصالت پیدا نکنه. و اصالتِ تعهد به کیان خانواده پابرجا بمونه. در اسلام هیچ مرد و زنی حق نداره بعد از ایجاد تمایل جنسی هرجور که خواست خودش رو کنه. نگاه اسلام نگاهِ آزادی روابط نیست. مرد و زن باید به تعهدات انسانی و خانوادگیشون پایبند باشن و حق ندارن ی این نیاز رو از کسی به جز همسرشون مطالبه کنند، اسلام برای تعهد، حرمت قائله. ت اسلام تعهد به انسانیت و خانواده است.

قطعاً کسی که روح و قلبش سالم باشه تن به گناه نمیده حتی اگر هفت در رو پشت سرش قفل کنند و حرامی را بر او عرضه کنند، اما حجاب و پوشش قلب شما رو سالم نگه میداره که ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهن۱. اگر پوشش رو در اجتماع حذف کنیم قلبهای سالم رو به بیماری می‌کشونیم. 

اصولاً برای جلوگیری از اصالت یافتن تمایلات و ی نیاز جنسیه که باااید نمایش جاذبه جنسی رو در جامعه کم کنم



۱. این برای قلب‌های شما و آنها پاکیزه‌تر است.(۵۳ احزاب)


اگر کاری رو قبول می‌کنین به خودتون و انتخابتون احترام بذارین، به اون کار دل بدین، مسئولیت‌پذیر باشین و با شرایطش کنار بیاین؛

و اگر نمیتونین به کاری دل بدین و مسئولیتشو بپذیرین و با شرایطش کنار بیاین، قبولش نکنین!

لطفا لطفا لطفا!



+من از حجم طلبکاری مردم از انجام مشاغل و وظایفشون واقعاً بهت‌زده‌ام! :/

+مقابله با ظلم حرف دیگری است.لطفا با این قاطیش نکنین.



انگیزه‌های اقتصادیم خیلی بالا رفته و با اینکه قبلاً هم میدونستم ولی الآن واقعاً خودم دارم درک میکنم که وقتی میگن پول یک انگیزه قوی برای اجرای دلسوزانه‌ترِ یک کاره، یعنی چی!

البته در هر حال خوشحال و شاکرم که تو این پروژه هستم ولی خب دیگه حوصله ندارم برای خوب پیش رفتنش با آقای دکتر چک و چونه بزنم! تا می‌بینم یه ذره مقاومت میکنه میگم باشه هرچی شما بگین! :/ اصلاً بیشتر میخوام تموم بشه بره راحت بشم.

و از اینکه همون اوایل، برای ادامه راه پیشنهاد و ایده ارائه دادم پشیمونم!!

حالا موندم اگه ادامه پیدا کنه که میکنه، میخوام چه کار کنم! :/

 

همین انگیزه‌های اقتصادی باعث شده که دو تا پروژه دیگه هم قبول کنم که بلکه احساس رضایت بهم دست بده. اونا هنوز شروع نشدن و امیدوارم به نیکی شروع بشن ولی خب باید ببینم چی میشه و قراردادمون چه‌جوری بسته میشه. به قول مستر پولکی شدم :))

ان‌شالله که خدا کمک کنه مشکلات همه حل بشه بعدشم مشکلات ما :)

 

 

تو این هفته چیزی حدود پونزده کیلو میوه رو لواشک کردم! سه چهار کیلو لوبیا رو سرخ کردم، چهار کیلو آلبالو رو جمع و جور کردم، چند کیلو خیارشور درست کردم و شربت سکنجبین درست کردم. واقعاً غرق در کدبانوگری شده بودم و البته فوق العاده خسته از این مدل کارها! خدایی من اصلاً دیفالت خلقتم خانه‌دارانه نیست! :/

 

 

گل پسر برای رفتن به کلاس،بدون حضور من اصلا همکاری نمیکنه و واقعا منو مستاصل کرده. خسته شدم از این پروسه کلاس بردن. دارم فکر میکنم با مهد باید چه کار کنم! خدا بهمون رحم کنه درسته که گل پسر دقیقاً یک سال کوچکتر از سنِ شروع مهدِ پسرکه ولی واقعاً پسرک فوق‌العاده مستقل و پایه‌ی مهد رفتن بود یادمه اون زمان، از اون حجمِ استقلال‌طلبیِ پسرک گاهی شاکی هم می شدم! و الآن از این وابستگیِ گل‌پسر کلافه‌م! :/

دعا کنین خدا فهم مادرانه بهم بده ان‌شالله.‌‌


داشتم میگفتم که تا وقتی یک مسئله حل نشه و جوابش رو پیدا نکنم، یا کاری که ناقص و ناتمامه رو به ثمر ننشونم، پوشه‌ش گوشه ذهنم باز می‌مونه.

مگر اینکه متعمداً بشینم با خودم صحبت کنم(باید حتماً بشینم صحبت کنم) و بی‌خیال موضوع بشم. اما اینم باعث نمیشه که پوشه شیفت دیلیت بشه. بلکه صرفاً میره تو ریسایکل بین! :)

خب این خیلی ویژگی‌ِ خاصیه و با اینکه مزایایی داره مخصوصاً در جوانی، خیلی وقت‌ها هم آزاردهنده میشه خیلی‌ها نمی‌تونن این ویژگی رو درک کنن و بفهمن که یک ذهن بشری چقددددر میتونه فعال باشه. بهتره بگم لحظه‌ای نیست که من به چیزی فکر نکنم. حتی تو خواب من به مسائلی فکر میکنم. فکر کردن به معنای کلمه. نه درگیر شدن! فکر میکنم تا برای مسائل مختلف راه حل پیدا کنم. اسمش خودخوری و خوددرگیری نیست فقط فکر کردن و پرداختن به چالش‌های فکریه. ولی وقتی فرسایشی بشه طبیعتاً از ویژگی‌هاس منحصر به فکر کردن خارج میشه.

این ویژگی‌ رو ریاضی‌خورها و به طور اخص کدنویس‌ها خوب تجربه کردن. وقتی میخوای یه کد بنویسی، حرف میزنی بهش فکر میکنی، غذا میخوری بهش فکر میکنی، میخوابی بهش فکر میکنی، بیدار میشی بهش فکر میکنی، تا وقتی که بفهمی اون کد رو چطور میشه نوشت

شاید فلسفه‌پردازها و فیلسوف‌ها هم تجربه‌ش کرده باشن برای کشف وقایعی.


خلاصه که نمیتونم از چالش‌های فکری فرار کنم و راستش دیگه داره کم کم دلم برای خودم می‌سوزه تو این سن و سال. دلم روانی آسوده و آرامش و بی‌خیالیِ بیشتری می‌خواد



+حالا خودم که هیچی تموم شدم رفت ولی از اینکه شواهدی از این ویژگی رو در پسرک مشاهده می‌کنم براش غصه می‌خورم هرچند که یه جورایی نشان‌دهنده هوششه


بعضی وبلاگ‌ها رو فقط باید خوند.

نباید کامنت گذاشت.

کامنت‌گذاشتن و خوندن پاسخ اون‌ها، ممکنه خطر فروپاشی ذهنیات مثبت شما از اون بلاگر رو به همراه داشته باشه.

چیزی که برای یک خواننده مثل یک فاجعه است و تبعاتش و اثراتی که در رابطه‌های مجازی باقی میذاره، هیچ‌وقت جبران نمیشه.

بعضی وبلاگ‌ها رو فقط بخونید.

کامنت نگذارید.

:)

 

 

+به نظرم میاد من خودم برای عده‌ای از همون مدل بلاگرها محسوب میشم که نباید برام کامنت بذارن ؛)


مدتیه در فضای مجازی بحث‌های زیادی منتشر میشه که وجه مشترک همه اونها اینه که قانون حجاب، معادل توهین به مرده. در این متن‌ها، گفته میشه اسلام مرد رو به مثابه موجودی تلقی کرده که از لحاظ جنسی بسیار تحریک پذیره و مردها رو بیمارانی دیده که زن موظفه برای جلوگیری از بروز بالفعلِ بیماریِ بالقوه‌شون حجاب کند!!

در این بحث‌ها می‌بینیم که تحریکات هورمونی انسان و علی الخصوص مرد، که در اسلام (و حتی قوانین علمی هم) روش مانور داده شده به منزله بیماریِ جنسی تلقی میشه و میگن اگر مردی اینقدر راحت با دیدن بدن زن تحریک میشه بیماره و مشکل هورمونی داره!

این ستیز ناجوانمردانه علیه طبیعت خیلی جاهلانه است. اتفاقاً مردی که با دیدن بدن زن تحریک نشه مشکل هورمونی داره!

میشه پرسید آیا تمام مردان دنیا مشکل هورمونی دارن که با دیدن اون وضعیت ن در معابر عمومی تحریک نمیشن؟

و در جواب باید گفت کدوم مردی در دنیا ادعا کرده که با دیدن زن تحریک نمیشه؟ آیا غیر از اینه که مردان غربی برای تحریکهای هورمونی‌شون پاسخ‌های سریع و در دسترس دارند؟ آیا فیلم‌هاشون رو ندیدیم؟ سریالها رو ندیدیم؟ نقش سخیف زن‌ها در این فیلم‌ها چیه؟ آیا مردهای اونجا با مناعت طبع و چشم و دل سیر، از کنار زن‌ها عبور میکنند بدون اینکه نگاه چپ به زن‌ها کنند؟ آیا هر از گاهی خبر خیانت یکی از مشاهیرشون به گوش نمیرسه؟ آیا آمار موالید بدون ازدواج گویای وجود حجم وحشتناکِ تحریکات جنسی خارج از حوزه تعهدات خانوادگی نیست؟

خیانت که در قاموس انسانیت و حرمت خانواده غیرقابل تحمل و بخشش به حساب میاد در غرب طبیعی و قابل گذشته. و جالبه که اصالت تحریک جنسی در غرب به حدی جدیه که تعهد به خانواده به سادگیِ فدای طبیعتِ تحریک‌پذیرِ زن و مرد میشه، با این وجود روشنفکران ما تحریک‌پذیری رو نوعی بیماری به حساب میارن! وا عجبا!

این ت یک بام و دو هوا از کجاست؟

اگر تحریک شدن بیماریه که باید بپذیریم غرب در بیماری غرقه، و برای مرد و زنِ غربیِ اومانیست، هیچ تعهدی جز تعهد به ی نیازها و تحریکات جنسی خودشون، حرمت و اصالت نداره. و اگر بیماری نیست و این جزو طبیعت بشره، پس چرا شما تحریک شدن به لحاظ جنسی رو بیماری تلقی میکنید؟؟!

مسیر اسلام کاملا مشخصه، اسلام برای خانواده حرمت قائله. به تعهد در حیطه خانواده اهمیت داده، ی نیاز جنسی جز در قالب نظام خانواده رو بر نمیتابه و این کانون رو ارزشمندترین کانون اجتماعی میدونه. برای حفظ این کانون و جلوگیری از هرزگی و خیانت، از ن و مردان خواسته جاذبه جنسی خودشون رو بپوشانند تا خیانت طبیعی نشه و ی این نیاز طبیعی اصالت پیدا نکنه. و اصالتِ تعهد به کیان خانواده پابرجا بمونه. در اسلام هیچ مرد و زنی حق نداره بعد از ایجاد تمایل جنسی هرجور که خواست خودش رو کنه. نگاه اسلام نگاهِ آزادی روابط نیست. مرد و زن باید به تعهدات انسانی و خانوادگیشون پایبند باشن و حق ندارن ی این نیاز رو از کسی به جز همسرشون مطالبه کنند، اسلام برای تعهد، حرمت قائله. ت اسلام تعهد به انسانیت و خانواده است.

قطعاً کسی که روح و قلبش سالم باشه تن به گناه نمیده حتی اگر هفت در رو پشت سرش قفل کنند و حرامی را بر او عرضه کنند، اما حجاب و پوشش قلب شما رو سالم نگه میداره که ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهن۱. اگر پوشش رو در اجتماع حذف کنیم قلبهای سالم رو به بیماری می‌کشونیم. 

اصولاً برای جلوگیری از اصالت یافتن تمایلات و ی نیاز جنسیه که باید نمایش جاذبه جنسی رو در جامعه کم کنیم



۱. این برای قلب‌های شما و آنها پاکیزه‌تر است.(۵۳ احزاب)


۱. واقعا نمیدونم ملت چطوری چند شغله‌اند یا چطوری چند تا پروژه رو با هم ساپورت می‌کنند و یا حتی چطوری چند درس همزمان رو برای کنکور میخونند؟

من همین که شاغل شدم و درس هم دارم و خانواده‌داری هم میکنم نظم فکریم از اساس به هم ریخته :/

ولی من قول میدم بتونم خیلی زود اوضاع رو مدیریت کنم


۲. این ماجرای شهردار تهران خیلی ناراحتم کرده. امیدوارم این آخرین نفری باشه از افراد آشنایی که چنین ماجرایی در زندگی شون رقم خورده. بابام که خیلی ناراحت شد، آخه فکر کن یهو بشنوی استادت مرتکب قتل شده. :((


۳. به نظرتون امام جمعه کازرون تو دعای شب احیای خودش آرزوی شهادت هم کرده بوده؟ :(


۴. امشب افطار میزبان مهمانانِ مامانم هستیم. ^_^ آقایون قراره بیان خونه ما.

انقدر هم خونه شلوغه که نگو! فقط همین که آشپزی ندارم امیدوارم میکنه که اوضاع رو به نظم مطلوبی برسونم.


۵. این روزها محتااااج دعام. برای گره‌های دنیوی و اخروی. دعامون کنین رفقا. لطفاً.


ما فدائیانِ ه کسره!

اصلا نفهمیدیم از کجا شروع شد. آن‌قدر تدریجی بود که یکهو به خودمان آمدیم و دیدیم که داریم پیام‌هایه تبریکه ساله نو» را جواب می‌دهیم. این لعنتی‌ها کارشان را خوب بلد بودند؛ قبل از اینکه ما بتوانیم حرکتی بکنیم، شبیخون می‌زدند و همه جا را تسخیر می‌کردند.

آنها جنگ روانی را هم بلد بودند. آدم‌هایی که دوستشان داشتیم را می‌بردند سمت خودشان تا از آنها برای ضربه زدن به ما استفاده کنند؛ و اینگونه ما ارتباطمان با صمیمی‌ترین دوستان‌مان قطع شد چون نمیتوانستیم به پیامِ دله من خیلی برات تنگ شدِ» جواب محبت‌آمیز بدهیم.

اول فکر کردیم در حد چَت و پیامک و کپشن اینستاگرام است، اما یک روز صبح از خواب بیدار ‌شدیم و ‌دیدیم که در سطح شهر یک بیلبورد زده‌اند به چه بزرگی و رویش نوشته‌اند عیدِ و جایزه‌هاش»؛ و این یک اعلان جنگ رسمی بود. آنها به زیرنویس‌های تلویزیون، مقالات، سایت‌های معتبر و خبرگزاری‌های رسمی هم نفوذ کردند. ما همچنان خوشبینانه فکر میکردیم عرصه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی همچنان از دسترس آنها خارج است، اما کور خوانده بودیم؛ آنها کتاب هم چاپ کردند و اسمش را گذاشتند رده پاهایه ما» و این یعنی ما کارمان تمام بود.

حالا هم ما خودمان را آماده کرده‌ایم که همین روزها دیوان حافظ را که باز می‌کنیم، با مصرع شرابه تلخ می‌خواهم کِ مردافکن بود زورش» مواجه شویم.‌‌‌

‌‌

من سال‌ها در جبهه‌ی #هکسره جنگیده‌ام دوستان؛ اما کم‌کم دارم سلامت روانم را از دست می‌دهم. دیگر وقت آن است که انصراف بدهم و عرصه را به شما بسپارم. راستش را بخواهید بیشتر از اینکه خسته باشم یا ناامید، می‌ترسم. میترسم از اینکه مبارزه کنیم و پیروز شویم و در انتهای جنگ، یکی از هم‌رزمانمان عکسی منتشر کند و زیرش بنویسد جشنه موفقیته ما بعد از یِ جنگه سخت».


+ از آرزو درزی


یا دائِمَ الفَضلِ عَلَی البَریَّه

یا باسِطَ الیَدَینِ بِالعَطیَّه

یا صاحِبَ المَواهِبِ السَّنیَّه

صلِّ عَلی محمّدِِ و آلهِ خَیرِ الوَری سَجیَّه

وَ اغفِرلَنا یا ذَالعُلی فی هذِهِ العَشیَّه



+از اعمال امشب اینه که ده بار این ذکر شریف رو بخونیم ^_^ (معنیشم اگه متوجه نشدید و دوست داشتید خودتون سرچ کنید دیگه خدا خیرتون بده)

عید تون مبارک رفقا. این عید واقعاً "عیدمونه" و هرکس به اندازه‌ای که مجاهدت کرده از این عید بهره خواهد برد. ان‌شالله که خدا به حق همه اونهایی که حق این ماه رو ادا کردند کوتاهی‌های ما رو ببخشه و از هرچه به اونها عنایت میکنه بهترینهاشو به ما هم عنایت کنه :)


+و فرمود در آخر شب غسل کن و بنشین در جای نماز خود، تا طلوع فجر. :)


برام جالبه که دو نفر آدم اینقدر خوش‌اخلاق باشن که حتی وقتی در موضع تجاری کلاااان دارن با هم بحث میکنن بازم حتی ذره‌ای از اصول اخلاقیشون عدول نکنن و از هم دلخوری و کینه به دل نگیرن.

آقای کارفرما با آقای دکترِ ما دوست و رفیق بوده. البته از سطح این دوستی خبر ندارم ولی واقعا برام عجیبه که با وجود این بحث‌های عمیق و ریشه‌ای چطور اینقدر نسبت به هم خیرخواه و بزرگمنش هستند که با روی باز همو می‌پذیرن.

صد بار به هم گفتن به ضرس قاطع تو داری اشتباه میگی :)) 

من اگر به جای آقای کارفرما بودم علاوه بر اینکه ماجرامون به دعوا کشیده بود، قطعاً تا به حال صد بار قراردادم با دکتر رو ملغی کرده بودم!

کاش میتونستم براتون فیلم بگیرم و بذارم از حجم صبوری اون آدم‌ که با اینکه در موضع قدرت و در نقش کارفرماست، از این همه کلنجارِ پیمانکارش، نه یه ذره صداش بالا میره، نه وسط حرف کسی می‌پره، نه لبخندش محو میشه، نه احترامش کم میشه ولی در عین حال حرفشم میزنه و مطالبه‌گره.

یاد بگیرم، یاد بگیرم، یاد بگیرمممممم!

 

 

 

+امروز یک صبحانه‌کاری رو تجربه کردم:دی

هرچند که به عنوان خانمی متشخص نشد صبحانه را صرف بنمایم ولی فضای باحالی بود :)


برای انجام کاری که انجامش درسته،

و همینطور کاری که مجبوری انجام بدی،

نه غر بزن و نه الکی از خودت بیگاری بکش!




+بیگاری کشیدن از خود، یعنی دل ندادن به کار.

یعنی انجام دادنِ کار، به نحوی که مجبور بشی دوباره انجامش بدی!

خب چه کاریه؟ به خودت و کاری که انجام میدی احترام بذار.


صبح پسرک بیدار شد و بعد از دیدن یک کارتون گفت میدونی مامان همیشه به این فکر میکنم که من کی هستم!

واو! واقعا فکر نمی‌کردم بچه‌م اینقدر فیلسوف باشه.

میگم یه کم برام توضیح بده بفهمم به چی فکر میکنی؟

میگه میخوام بدونم کی هستم.

میگم دوست داری کی باشی؟

میگه پاندا! :/

قشنگ نابود شدم رفت! :))

میگم دوست داری پاندا باشی؟ دوست نداری آدم باشی؟

میگه پاندا هم یه جور آدمه دیگه! :/

میگم پاندا حیوونه مادر. آدم کجا بود؟

قشنگ داشتم ناامید میشدم ازش که گفت:

حالا اینو بیخیال کلا منظورم اینه که همه‌ش فکر میکنم خدا برای چی منو آفریده؟

اگر منو نمی‌آفرید من نمیتونستم این دنیا رو ببینم. 

بعد شاید همیشه پیش خودش می‌بودم هوم؟


قدر، یک حد روحی است. زمان ندارد که تقدیر حق، در زمان و مکان محدود نیست. مرحله‌ای از معرفت ماست. درک شب قدر به همین معناست.

شب قدر برای این است که ما فرصتی برای جمع‌بندی از خود و کارهای خود داشته باشیم و محاسبه و حساب‌رسی داشته باشیم که آیا از خاک و چوب کمتریم؟

یک دانه گندم را وقتی به دل خاک دهند هفتاد برابر برمی‌گرداند. پس حاصل من کو؟ شکوفه‌های من کو؟

شب تقدیر شبی است که انسان جایگاه خودش در این هستی را بفهمد و ببیند به جمع خود، به وجود خود، به نیروهائی که دارد چه سازمانی داده است و برایشان چه برنامه‌ای ریخته است؟

در خانواده خود، در کوچه خود، در شهر خود و کشور خود چه برنامه‌ای و طرحی داشته است؟

در شب قدر برای تو اندازه‌ای می‌گیرند و به تو نعمت و امکاناتی می‌دهند. در این شب تو باید برای این سرمایه و امکانات طرح بریزی و برنامه بگذاری.

باید فکرمان را بسنجیم و ببینیم که با چه چیزهایی همدم بوده و چه سود و زیانی برده؟

قلبمان را بسنجیم که چه کسانی در آن رفت و آمد کرده‌اند، چه حزن‌هایی، چه عشق‌هایی، چه خوف‌هایی، و چه کینه‌هایی در آن راه پیدا کرد؟

و همین‌طور روحمان را باید بسنجیم و ببینیم که با چه چیزهایی اوج می‌گیرد و با چه چیزهایی پلاسیده می‌شود، چه مسائلی ما را به تنگ می‌آورد و چه مسائلی برای ما وسعت و راحتی می‌آورد.

درک شب قدر در حدی که ما می‌فهمیم این است که بنشینی و مسائلت را جمع‌بندی کنی.



+ع.ص از منابع مختلف.

+مِیِ صبوح و شِکَرِ خوابِ صبحدم تا چند؟

به عذرِ نیم‌شبی کوش و گریه‌ی سحری

+التماس دعا.


هفته‌ای که گذشت یکی از سخت‌ترین هفته‌های زندگیم بود.

از صبح روز شنبه که برای افطار دعوت بودیم، گل پسر حال و احوال خوشی نداشت و این بی‌حالی از نیمه‌شب شنبه تا سه‌شنبه صبح به صورت تب مداوم و شدید ادامه پیدا کردو مستر هم به درد شدید گردن مبتلا شد! چیزی که باعث شد همه‌ش بخوابه! :/

برعکس مستر در تمام اون سه روز، در مجموع ۵ ساعت هم نخوابیدم.

امسال شاید برای اولین بار بود که از خدا میخواستم ماه رمضون همینطور ۲۹ روزه و با سلام و صلوات تموم بشه.

روز سه‌شنبه از موقع طلوع فجر بالاخره احساس کردم میشه و باید برم بخوابم. مستر رو بیدار کردم و تونستم ۵ ساعت متوالی بخوابم. برای تبریک عید هیچ‌جا نرفتیم. اما شب که دیرم حال گل‌پسر چهار پنج ساعتی میشه که رو به راه شده به اصرار پسرک برای شام رفتیم بیرون تا عیدمون رو جشن بگیریم اما روز بعد هم حال گل‌پسر تعریفی نداشتو بعد گردن‌درد گل‌پسر و گریه‌ها و بغضهای مداااااومش شروع شد طفلک خیلی اذیت شد و هنوز هم درد همراهشه:(

این وسط کارهایی بود که باید انجام و تحویل میدادم

باید گزارش پروژه رو روز دوشنبه تحویل میدادم که نشدروز چهارشنبه با بهتر شدن اوضاع مستر مشغول کارهام شدم و پنجشنبه رفتم با آقای دکتر هماهنگی‌های لازم رو انجام بدیم تا در جلسه امروز دست پر باشه. بعد از اتمام جلسه ازم خواست تو جلسه شنبه(امروز) همراهیش کنم. خب طبیعتاً از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم ولی جلسه مدرسه پسرک رو فراموش کرده بودم

تمام پنجشنبه مشغول اتمام گزارش بودم تا طلوع فجر جمعه که برای دکتر فرستادم و خوابیدم و ساعت هشت و نیم با زنگ تلفن بیدار شدم که بزرگوارِ پشت‌خط فرمود ای بابا ساعت نُهه چقدر می خوابی! :/

دکتر عصر جمعه یه سری اصلاحات درخواستی رو برام فرستاد و من از ساعت هشت دوباره مشغول اصلاح گزارش شدم تا دقیقاً همین الآن! همین الآن که ساعت شش بامداد روز شنبه است و من ساعت هشت باید مدرسه پسرک باشم و ساعت ده در محل موسسه کارفرما حضور پیدا کنم آدمیزاد نمیدونه چقدر کارهاش ممکنه به هم گره بخوره ولی من هنوز امیدوارم و برنامه‌ریزی میکنم که ظهر که برگشتم به اندازه تمااام این هفته بخوابم! 

هفته‌ای که گذشت یکی از سخت‌ترین هفته‌های زندگیم بود.


و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین. :)


رویکرد زندگی در اندیشه اومانیستی: هرکار میخوای بکنی بکن، ولی سعی کن کسی آزار جسمی نبینه.

رویکرد زندگی در اندیشه الهی: هرکار میخوای بکنی بکن، ولی مسئولیتش رو بپذیر.



+خیلی موارد در قوانین غرب هست که عدم وم پذیرش مسئولیت انسان در برابر خودش و اعمالش رو قانونی کرده و ازشون دفاع میکنه. مثلا برای من واقعاً جالبه که با دیدن بچه‌های سرِ راهی و بی‌والد که رها شده‌ن، والدینشون رو متهم به بی‌مسئولیتی و بی‌عاطفگی و عمل غیر انسانی می‌کنن، اما قانون تکفل فرزند در غرب براشون اینقدر طبیعی و بلکه روشنفکرانه‌ است!

تفاوت این دوتا دقیقاً چیه؟ هردو اقدام دقیقاً یکی هستند با دو شیوه متفاوت!


دیشب گوشیمو در محلی جا گذاشتم!

وقتی مطمئن شدم واقعا در اون محله خیالم راحت شد و قرار شد فردا صبح برم بگیرم.

و دیگه پروسه و ماجرا رو توضیح نمیدم و حالا بماند که برای تماس با راننده سرویس پسرک و بیدار شدن سحر اساسی به مشکل خوردم،

اما علاوه بر اینها واقعا خلاء حضورش رو مثل نبودن مستر یا حتی بیشتر حس میکردم.

بعد از خوابیدن بچه‌ها واقعا نبودنش به چشم میومد به ناچار مثل گذشته‌ها کنترل تلویزیون رو گرفتم دستم و چهار تا کانال عوض کردم. بعد دیدم خیلی بیهوده است گفتم برم کارهای تحویلیمو انجام بدم که همه‌ش تو گوشی بود و موضوع کنسل شد. بعد گفتم برم مقاله بنویسم که نت فقط با گوشی بود و بعد گفتم برم زبان بخونم که اونم گوشی بود و بعد گفتم برم چه کار کنم آخه؟ ای خدااای من! همه‌چیز با همین یه کف دست؟

نشستم قرآن خوندمبعدم یه کم درس خوندم.

وابستگی زندگیم به گوشی خیلی بیش از حد نرمال شده!


+گفته بودم که گوشیم داغون بود؟ یکسال و نیمه که خریدمش و هیچ اپلیکیشنی رو باز نمی کرد. حتی مسیجینگ خودش رو هم باز نمی کرد و سریع می‌بست. غریبی می نداشتم. رفتم به یکی نشون دادم گفت باید اندرویدتون رو عوض کنید. خب منم تنبل‌تر از این حرفها بودم و برای همین بچه‌ها اصلا سراغ گوشی من نمیومدم چون چیزی نداشت.  تا همین چند روز پیش که نیم ساعت گل‌پسر این گوشی رو برداشت باهاش ور رفت. از اون روز درست شده و من کلی اپلیکیشن دارم الان. ^_^


یکسال و نیمه که خریدمش و هیچ اپلیکیشنی رو باز نمی کرد. 

حتی مسیجینگ خودش رو هم باز نمی کرد و سریع می‌بست. 

من هیچ اپی این مدت نداشتم و کاربردش برای من کروم بود و تماس و گالری و دوربین!

رفتم به یکی نشون دادم گفت باید اندرویدتون رو عوض کنید. 

خب منم تنبل‌تر از این حرفها بودم و با همون ساختم.

و برای همین بچه‌ها اصلا سراغ گوشی من نمیومدن چون چیزی نداشت.  

تا همین چند روز پیش که نیم ساعت گل‌پسر این گوشی رو برداشت باهاش ور رفت. 

از اون روز درست شده و من کلی اپلیکیشن دارم الان. ^_^

چقدر خوبه :)



+مراقب باشیم معتاد نشویم :)


من شاید در تعاملات اجتماعیم آدم صمیمی‌ای به نظر برسم،

اما یه سری اصولی دارم که هرطور حساب میکنم و حتی تلاش میکنم نمیتونم ازشون تخطی کنم و گاهی باعث سوءتعبیرهایی است!

وقتی استاد گرانقدر (و بدون تعارف) دوست‌داشتنی‌ترین استادت مصرانه میخواد تو رو از جلسه‌ی اون سرِ شهر با خودش بیاره دانشگاه، باید بهش چی بگیم؟

بعد کجا بشینم؟ جلو آخه؟؟!

عقب؟ :/

اونم وقتی داره صندلی جلو رو برات خالی میکنه



حس غریبی است و تجربه‌ای سخت.

غریب‌تر و سخت‌تر از آنچه تصورش را بکنید

نوعی خوددرگیریه اصلاً! :(




+مرتبط:

وقتی برای ناهار میهمان کارفرمای خود باشیم!

+از پست قبل: ساعت سه برگشتم و تا ساعت هفت و نیم خوابیدم. بچه‌ها از صبح خونه مامانم بودن و مستر رفت دنبالشون ^_^ من‌ زنده‌ام. :)


پدر مستر میخواست گل پسر رو روی تخت پیش خودش بخوابونه.

یواشکی به مستر میگم گل‌پسر از روی تخت میفته، ارتفاعشم بلنده.

یهو دیدم‌ پسرک رفته تو اتاق به پدربزرگش میگه:

پدرجون اگه یه پتو این طرف گل‌پسر بذارین و چند تا بالشم اینجا بچینین دیگه خیالمون راحت میشه که گل‌پسر نمیفته. :)



+عاشق تدابیرشم ^_^


کار لغو در نظر دین آن عمل مباح و حلالی است که سرانجام آن منتهی به سود اخروی نشود. و اعراض غیر از ترک فعل است. اعراض وقتی است که محرک و انگیزه‌ای آدمی را به سوی اشتغال به فعل بخواند و آدمی از آن اعراض کند و به کار دیگر بپردازد و لازمه‌اش آن است که نفس آدمی خود را بزرگتر از آن بداند که به کار پست اشتغال ورزد. از اینجا معلوم میشود اعراض از لغو کنایه است از علو همت و کرامت نفس مومن.


+ترجمه تفسیر المیزان ذیل آیه ۳ سوره مومنون.

+از اون آیه‌هاست که سیلی می‌زنند.

+این

رزق رو هم بشنوید و ازش مراقبت کنید.


سلامِ یکی مونده به آخر.

مدتهاست که خیلی چیزها میخواستم بنویسم از جرقه ها و تسهیل کننده‏ هایی که باعث میشه ناچار باشم وب رو ببندم و رها کنم. اما الان که میخوام بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم و براتون توضیح بدم که دقیقا چی شده. یا چه ها شده!

شاید همه ش رو در یک جمله بتونم خلاصه کنم که نوشتن من غرضی داشت و انگیزه ای. و الان با نوشتن، دارم اون غرضها و انگیزه ها رو نفی میکنم. یعنی ادامه ی این راه یه جورایی نقض غرض شده!

خب همین دیگه!

زیاده عرضی نیست.

اول ناگهانی وب رو بستم و رفتم! بعد دیدم دلیلی نداره که مطالبم رو هم حذف کنم. برای همین مطالب رو میذارم بمونه.

و تا روز عید غدیر که حتما باید بیام و بهتون تبریک بگم، بخش تماس با من رو میذارم فعال بمونه.

اما بعدش ان شالله مرخص میشم از محضر دوستان و به دعاتون چشم امید دارم.

امروز چهاردهم ذی الحجه الحرامه و روز تولد قمری پسرکمه

دیشب حرم بودیم در سالگرد هفتمین سال دوباره در همون شب، زیر قرص کامل ماه، پسرک رو تقدیم حضرت کردم، 

هنوز نمیدونم ازم قبول میکنند بقبولٍ حسن یا نه، ولی ما به همین امیدها زنده ایم و مادری میکنیم.

جاتون خالی دعاگو بودیم

منت بذارین و حلال کنین.




+خدای من! چه کار سختیه!

التماس دعا.

روزگارتون به خیر و به کام.


تو این فضای مجازی شخصیت‌ آدم‌ها برامون مثل یک پازله،

که با هر جمله‌شون، هر کنایه و صراحتشون، هر پستشون و هر تعاملی که بینمون صورت میگیره مبنایی رو شکل میدیم و بر اون مبنا این پازل رو خودمون تصویرسازی می‌کنیم و خودمون می‌چینیم.

بر مبنای "برداشت شخصیمون" از او و رفتارش. 

که همین برداشت شخصی محتملاً مبتلا به لحن‌خوانی و تصوراتِ ناشی از عناصر زبرزنجیری و فرهنگیه.

و در شرایطی که اون شخص از چیدمان ما کاملاً غافله، ما همه‌چیز رو شخصاً شناسایی می‌کنیم.

از شخصیت خود فرد، از شخصیت اطرافیانش، شغلش، درآمدش، همکارانش و حتی رفاه زندگیش.

بعد وقتی که فکر کردیم که پازل کامل شده بهش نگاه می‌کنیم و باورش میکنیم،

تکه‌هایی که کم هستند رو مطابق با بقیه شکلی که کامل کردیم حدس میزنیم، و انتظاراتمون از اون شخص رو شکل میدیم.

انتظار داریم تمام اون پازل یک دست باشه و شکل نهایی چیزی دربیاد که مطابق تصور و دلخواه ماست.

اما یک روزی ناگهان و بر حسب اتفاق، گوشه‌ی دیگری از بخش ناتمام این پازل برامون آشکار میشه که متفاوت با مبنای اولیه ما است،

گاهی اونقدر محو پازلمون هستیم که این جزء رو نادیده می‌گیریم،

و گاهی هم اون تفاوت اونقدر آشکاره که همه‌ی پازل با هم در ذهن ما خراب میشه،

و بدون اینکه خودمون رو از بابت شخصیت‌سازی ناروامون مقصر بدونیم،

حس بدی از شخصیت طرف بهمون دست میده که همه گذشته رو خراب میکنه.

و دوباره ساختنش کار سختیه.

این بار همه‌ی اون جمله‌ها، کنایه‌ها و صراحت‌ها، پست‌ها و تعامل‌ها از منظر جدید بررسی میشه و دوباره این سیکل با بیس جدید طی میشه.

متاسفانه تو فضای مجازی آدمهای ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما خیلی خیلی تک‌بعدی‌ و صفر و یکی‌اند



+اینها اونجایی خیلی مهم میشه که همه‌ تصورات ناقصمون رو اونقدر باور کنیم که خیلی راحت در مقام قاضی بشینیم و خودمون رو محور تعیین شخصیت آدم‌ها و برچسب زدن به اونها کنیم. بدتر اینکه گاهی او رو آرمانی ببینیم، گاهی او رو سخیف و متکبر ببینیم، او رو نماینده‌ی تام‌الاختیار یک طیف ببینیم و حرکات و سکناتش رو به گروهی وابسته کنیم، یا حتی بهش حسودی کنیم، او رو تخطئه کنیم، عقده‌ها و خشممون رو نثار طرف کنیم، بلاک کنیم و .


دیروز خانمی رو دیدم که برای نهیِ دو دخترِ غرق در آرایش، از منکر،

آروم بهشون گفت: اگر واقعاً این حرفهایی که در مورد آخرت میگن درست باشه، شما اون دنیا چه کار میکنین؟!


بعدم رفت.

دو تا دختر بهت‌زده به هم نگاه کردن. 

به نظرم تا به حال بهش فکر نکرده بودن! :/


دیشب در حال دعای جوشن خوندن بودم که دیدم یه آقایی روبروی ما داره نماز میخونه ولی ۹۰ درجه انحراف قبله داره!

به خانمی که کنارش بود علامت دادم که قبله از این طرفه.

قبله‌نمای موبایلشونو باز کردن گفتن نه همین درسته! گفتم از من بشنو من مطمئنم  قبله این طرفیه که من میگم!

بعد خودم قبله‌نما رو آوردم و دیدم بنده خدا درست میگه قبله‌نمای بادصبا داره قبله رو از اون سمت نشون میده! :/

گفتم این اشتباهه. حالا حرف منو قبول نمیکنی نکن ولی جهت قبرشهید رو ببین! قبله همین طرفه که من گفتم!

توجه نکرد و بدون کوچکترین حرکتی برای اطمینان از جهت قبله با همون قبله‌نماش ور رفت و پاشد نماز بعدی رو همونطوری خوند! :/

نگران شدم اطلاعات غلط داده باشم، پاشدم رفتم کنار مقبره شهدا و قبله‌نما رو گذاشتم رو قبر. داشت کلا برعکس نشون میداد. برگشتم پیش مستر و مامانم و گفتم همون که من گفتم. اما اون آقا نه تنها توجهی نکرد که بعد دیدم چند نفر دیگه هم دارن به سمت همون قبله‌ی کذایی نماز میخونن!

مستر کلا درگیر قبله‌نما شد که چطور داره اشتباه نشون میده. بعد فهمیدیم که جهت رو کلاً درست نشون میده(مثلا قبله عمود بر بلوار فلان است) اما اشکالش اینه که نقشه رو حدود ۹۰ درجه با چرخش نمایش میداد و این باعث شده بود که نتیجه نهایی برعکس دیده بشه. حالا در هر حال از حجم غیر محقِق بودن و بی‌خیال بودن اون آقا و البته سایرین شگفت‌زده شدم! و کلی طول کشید تا بتونم بی‌خیالش بشم و از هدایت سایرین چشم‌پوشی کنم چون اگر خودم بودم قطعاً ترجیح میدادم بیان بهم بگن.



موقع قرآن به سر گرفتن، که همه به سمت قبله کذایی نشسته بودن و من و مستر و مامانم و خانواده کناریمون تنها کسانی بودیم که به سمت قبله نشسته بودیم فکر کردم چقدر در زندگیم مصرانه بر انحرافات بی‌ارزش پافشاری کردم. فکر کردم چقدر اومدی و گفتی راه صحیح این‌طرفه و من به سندیتِ منبعی بی‌اعتبار، یا اعتماد به مسیر جماعتی غافل بسنده کردم و کارم رو توجیه کردم.

کاش تو بی‌خیال اصلاح من نشی و کاش من بی‌خیال جستجو و فهم نباشم.


به تازگی فهمیدم چیزی که بیش از متنِ دعا منو در خودش غرق میکنه و دلم رو به دست میگیره، اینه که امامی بزرگوار اون مناجات رو بر زبان رانده.

من واقعاً دعای کمیل و مناجات حضرت امیر رو به عشق امیرالمومنین_علیه‌السلام میخونم، دعای ابوحمزه و دعاهای صحیفه رو به عشق امام سجاد_علیه‌السلام میخونم، دعای ام‌داوود رو به عشق امام صادق_علیه‌السلام میخونم، زیارت جامعه رو به عشق امام هادی_علیه‌السلام میخونم.

تصور اینکه روزی کمیل_علیه الرحمه نزد امیرالمونین نشسته و دعایی رو خطاب به خالق از محضر ایشون آموخته و با زبان امام با خدا صحبت کرده، دلم رو زیر و رو میکنه و در تمام طول دعا ته دلم میگم کاش من کمیلِ شما بودم

 

اما این وسط دعایی هست که خیلی زنده است، دعایی که به کسی آموزش ندادن، دعایی که امام معصوم از اعماق وجود و با قلب مملو از درد میخواند و یارانش پشت سرش با او همراهی میکردند

من هروقت دعای عرفه رو میخونم احساس میکنم سیدالشهداء دعا میکنند و من همراهی میکنم، چیزی که تصورش هم شوق فراوانی رو در قلبم جاری می‌کنه

نمیدونم تصوراتم از شمایل صحرای عرفات چقدر درسته اما همیشه موقع خوندن دعای عرفه مردی رو بر بالای بلندی‌های عرفات می‌بینم که رو به قبله در نهایت غربت بلند بلند دعا میکنه و ما پشت ایشون داریم همراهی میکنیم و دل تو دلمون نیستدر نهایت استیصال و غربت اماممون رو تماشا میکنیم که در مقابل خداوند برای خودشون و تک تک ما روضه میخونند من موقع خوندن دعای عرفه اهل بیت امام رو در اطراف خودم می‌بینم من دعای عرفه رو یک دعای کاملاً زنده می‌بینم شاید همه‌ی تعلق خاطر من به دعای عرفه فقط به خاطر صاحب کلام و دعا باشه، به خاطر امامی که غریب و مستاصل شده بود. به مسلمی که در غربت سرگردان شده بود، و به یارانی که حجشون رو ناتمام رها کرده بودند تا مهجه‌شان را در راه حسین بن علی _علیه السلام فدا کنند

عرفه یعنی دعا در اوج بندگی و در اوج غربت.حال امام در لحظات بیان این دعا غیر قابل درکه و همین، دعای عرفه رو به چکیده تمااام دعاها تبدیل کرده، عرفه مصداق کامل جوشن کبیره، مصداق کامل ندبه و کمیله، مصداق کامل ابوحمزه و ادعیه صحیفه است. 

دعای عرفه مصداق کامل تنگ شدن زمین برای برترین خلق خداست، دعای عرفه برخاسته از اون لحظه‌ایه که انسان کامل با خالق هستی خلوت میکنه، چیزی که ما اصلاً نمیفهمیم یعنی چی

در لحظه لحظه دعای عرفه همون‌طور که به نجوای امامم دل داده‌م، با خودم زمزمه میکنم که ای کاش من هم با شما بودم تا به اون رستگاری عظیم دست پیدا کنم

 

 

 

+صلی الله علیک یا اباعبدالله و رحمه الله و برکاته.

 

+این متن رو به دعوت آقای گوارا و برای

چالش ادعیه منتخب نوشتم و ازشون بابت دعوت ممنونم. شما هم بنویسین :)


حالتی که بنشینم و حاجت‌ها را فهرست کنم و آدم‌ها را به اسم بنویسم و بعد شروع کنم یکی یکی خواستن، برایم کمرنگ می‌شود از بس مجیر و ابوحمزه و کمیل و حتا همین جوشن، عوضم می‌کنند. یادم می‌دهند که انگار دعا، خواستن نیست. وقتْ خالی کردن است برای چیزی شبیه گپ زدن. نگاه کن جمله به جملهٔ همین جوشن قربان‌صدقه رفتن است. سبحانک سبحانک سبحانک.
آنهایی که سبحانک را منزهی» ترجمه کردند، اولین کسانی بودند که لذت‌های دعا را از ما گرفتند. پاک و منزه؟ نه! سبحانک یعنی چیزی شبیه عزیزم، دورت بگردم، قربانت بروم یا چقدر دوستت دارم.
بگذار بگویم نار» هم توی این دعاها آتش نیست، یک جور دور‌افتادگی، یک جور بی محلی است. یک جور قهر که انگار به تو نگاه هم نمی‌کند. حالا دوباره جمله جمله ترجمه کن: عزیزم، با من قهر نکن. دورت بگردم، نگاهم کن!

شاید برای همین من هر بار جوشن می‌خوانم، یک جور حیای پسرانه برم می دارد که دوست دارم تنها باشم. می‌روم توی یک گفتگوی درِ گوشی. جوشن را کسی فریاد نمی‌زند. یک شب را تا صبح، می‌خواهی التماس کنی، منت‌کشی کنی که نکند قهر کرده باشد. توی جمع که نمی شود. اقلا من رویش را ندارم.

حالا آن اول‌ها که به یا راحمَ العَبَرات» رسیدی آرام گریه کن، اشک حساس‌ترین نقطهٔ التماس‌کردن است. گریهٔ بلند را بگذار برای تهِ التماس‌هایت. همانجا که می‌رسی به: یا حبیبَ الباکین» بُکاء یعنی گریۀ صدا دار. گریه، همان مرحله‌ای است که التماس کردنِ توی خلوت را همه می‌شنوند. 
خوش به حال من که با همین اشک ریختنِ آرام، التماسم نتیجه داد. بقیهٔ جوشن را تا صبح گپ می‌زنیم. همهٔ آن هزار تا آتش‌، گل شدند. تا صبح گل می‌گویم، گل می‌شنوم.


+امیرحسین معتمد.

این هم نگاهی زیبا و متفاوت به شب قدر از جناب چیت‌چیان.

حتماً 

بشنوید
حجم: ۹:۱۳ مگابایت



۱. گاهی میخوام سوالی بپرسم ولی به علت مسائلی از قبیل شرم و حیا روم نمیشه با اسم خودم بپرسم یا میخوام توصیه‌ای بکنم که به همین علتِ شرم و حیا خوب نیست صریحاً مطرحش کنم و غالباً ناشناس و خصوصی می‌نویسمشون. 

۲. گاهی مطلب طنزی خوندم که میخوام بر سرش شوخی رو ادامه بدم ولی شرم دارم از شوخی به عنوان یک خانم(آقا) در فضای عمومی. مثلا اینکه نویسنده پست آقاست(خانمه) و من دوست ندارم با کامنت خندانِ خودم به عنوان یک خانم(آقا)، به یه سری صمیمیت نابه‌هنجار دامن بزنم.

۳. گاهی میخوام با پست مخالفتی بکنم و تذکری بدم مثلاً سبک زندگی‌ای که طرف نوشته مخالف ادب و شئونات اجتماعیه و میخوام دوستانه بهش تذکر بدم ولی پیش‌فرض‌هایی که نویسنده از من داره(مثبت یا منفی) ممکنه به سوء برداشتش از کامنتم دامن بزنه و به دوستیمون لطمه بزنه و من میخوام ازش‌پیشگیری کنم.(پیشگیری از همون چیزی که در شرع بهش میگن مفسده)

۴. گاهی میخوام کسی رو از منکری نهی کنم و دوست ندارم آنچه میان ماست به هم بخوره که یا باعث شرمندگی او بشه و یا باعث جبهه‌گرفتنش.

۵. گاهی از موضوعی اطلاعی دارم که نویسنده به اشتباه اون رو مطرح کرده، میخوام اشتباهش رو اصلاح کنم ولی نمیخوام باعث تحقیر فرد بشم یا فکر کنه تذکر دادم که بهش بگم من خیلی بلدم!

۶. گاهی میخوام ایده‌ای از یک کار خیر رو متناسب با پستِ طرف مطرح کنم ولی نمیخوام نوشتنِ اون ایده باعث سلب توفیق من یا ریاکاری یا ایجاد تصور آرمانیِ او از من بشه و از طرفی هم نمیخوام به اشتراک گذاشتنش رو دریغ کنم.

۷. گاهی میخوام نظر نویسنده‌ی هم‌سنگری رو در مورد موضوعی بپرسم و فقط میخوام بدونم موضع نویسنده در برابرِ جریان فکریِ مخالف چطوره و چطور میتونه از مواضع حمایت کنه و میخوام نحوه پاسخ به این چالش رو ازش بیاموزم، پس ناشناس می‌نویسم چون ترجیح میدم از موضع مخالفِ او وارد بحث بشم تا بحث بی‌طرفانه شکل بگیره و ناچار نشم چراییِ این پرسش رو براش توضیح بدم و او برای اثبات ادعاش بر مبانی مشترک ما مانور نده.(تا حالا برای چند نفر از بزرگوارانِ هم‌سنگر چنین کامنتهایی گذاشتم و از موضع مخالف سوالی پرسیدم. فقط دو بزرگوار بسیااار آزاداندیشانه با من وارد صحبت شدند و من رو به عنوان یک آدم واقعی که سوال داره پذیرفتند و پاسخی درخور بهم دادند واقعاً این دو نفر رو ستایش میکنم و براشون دعا میکنمبقیه‌شون منو متهم کردند به بی‌هویتی و اتخاذ تِ "بزن در رو"!)

۸. گاهی واقعاً سوالی دارم از زندگی شخصیم یا عقایدم که نمیخوام اون شخص بدونه من چنین مشکلی دارم، پس ناشناس می‌پرسم.

۹. گاهی هم برای بعضی خواص، ناشناس کامنت محبت‌آمیز می‌فرستم که ستایششون کنم. کاملاً خالصانه. ستایشی که به اوج گرفتنِ دوستیمون منجر نمیشه و فقط او رو در راهش ثابت‌قدم‌تر میکنه و بهش روحیه میده. :)



بعضی از اینها رو از زبانِ منِ نوعی نوشتم. همه‌شون رو منِ لوسی‌می تجربه نکرده‌م! 

حقیقت اینه که منِ لوسی‌می، بعد از دو تجربه خیلی تلخ سوء‌برداشت از نیت دوستانه‌ای که از ناشناس‌نویسی داشتم، سال‌هااااست که دیگه جز به ضرورتی غیرقابل چشم‌پوشی، کامنت ناشناس نذاشتم(فکر کنم کلا سه یا نهایتاً چهار بار). این موارد رو سعی کردم ذهن‌خوانی کنم که چرا افراد کامنت‌های ناشناس میذارن. :/

من از تمام انواع این نُه مورد، کامنتهای ناشناس دریافت کردم و ازشون ممنونم.:) 

شاید کسی هم با نیتِ مغرضانه کامنت ناشناس بنویسه ولی اگر دقت کنید تو همون کامنتهای مغرضانه هم خیراتی هست که در کامنت‌های شناس پیدا نمیشه یا خیلی کم و محدوده.

بعضیها هم کامنت ناشناس میذارن که گله و شکایت کنن و تخلیه روانی انجام بدن که این از غیرعاقلانه‌ترین علل ناشناس‌نویسیه!

در هر حال اگر شما بلاگری هستید که امکان کامنت ناشناس در وب خودتونو بستین، اولاً بپذیرین که آدم‌های ناشناس همون قدر آدم هستند که ما آدمهای (مثلاً) شناخته شده، آدم هستیم! و دوماً بدونین از این امکانات محروم شدین. :)

و اگر شما خواننده‌ای هستید که دست به ناشناس‌نویسیتون خوبه(که البته به نظرم افراط در این امر یک عیب محسوب میشه و نشان‌دهنده وجود یک خلائه!)، بدونید همون‌قدر که در برابر کامنت‌های شناس خودتون مسئولید، در برابر نیت کامنت‌های ناشناس خودتون هم مسئول هستید و خدا در هر حال به احوالات ما آگاهه.


+شما تا به حال کامنت ناشناس گذاشتین؟ ناشناس‌نویسی وبتون بازه یا بسته؟ چرا و به چه منظور؟ :)


فکر کنم سبکی‌ و سرخوشی‌ بعد از زیارت طبقه‌بندی خودش را دارد. امام به امام فرق می‌کند. نوع و اندازه و موضوعش لابد متفاوت است. در مشهد‌ سرعت بالاست. در دم بار روی دوش را سبک می‌کنند. از همان اول طبرسی یا فلکه برق یا چهاراه شهدا به سختی یاد آدم می‌آید که برای چه این قدر با اضطرار بلیط خریده بود. طوری آدم را زود می‌بخشد و رضا می‌دهد که خود آدم هم خودش را می‌بخشد. این‌که در راه برگشت آدم تازه‌ای می‌‌شویم یک قسمتی‌اش احتمالا به همین ربط دارد که دوباره به خودمان رضایت می‌دهیم. خودمان را می‌بخشیم و آن سنگینی ناامیدی از خود را جا می‌گذاریم. رضا شدن او کاری می‌کند که خودِ کند و کرخت فراموش‌مان بشود. گستره‌ی رضایتش طوری است که پیش از ماجرا از یاد می‌رود. مشهدهایِ خوب برقِ تهِ چشم‌های آدم را بهش برمی‌گردانند.



+نفیسه مرشدزاده


سلام. 

با اینکه شاید دیر شده باشه ولی به نظرم دیر بودن بهتر از هرگز نبودنه و لذا از همین تریبون عید و البته هفته بزرگ ولایت رو خدمتتون تبریک عرض میکنم ^_^

ان‌شالله تو این هفته برکات و عنایات فراوان قسمتمون بشه و توشه‌های بسیار برداریم.

ما دیروز جای شما خالی برای بچه‌ها تولد گرفتیم با چهل نفر مهمون! :/

انصافاً تعداد مهمونها زیاااد بود ولی خوش گذشت. :)

بدیش این بود که بر خلاف سنت هرساله‌مون نشد عکس دسته‌جمعی بگیریم!!

امروز هم به علت خستگی و اینکه کاملا خواب بودن، نبردمشون کلاس. نمیدونم میدونین یا نه ولی من هیچ‌وقت خواب بچه‌ها رو تلخ نمیکنم و بیدارشون نمیکنم. مگر اینکه موضوع حیاتی باشه.یعنی حتی در دوران دانشجویی گاهی کلاسهامو نمیرفتم چون پسرک خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم یا وقتی که خوابه بغلش کنم و ببرمش خونه این و اون! :)

جلسه آخر کلاسشونم بود به نظرم :/

اینجوریا!

 

فقط اومدم بگم عیدتون مبارک. پسرک ما هفت ساله شد و گل‌پسرمون چهارساله (با قدری اغماض در ایام!)

حدود ده سال دیگه پسرک یک شخصیت کاملا مستقل خواهد بود. وای که تصورش هم سخته(تلخ نیست، سخته!) پسرک من فقط ده دوازده سال دیگه مهمان دائمی خونه ماست از خدا میخوام توفیق خدمت بهشون تو این مدت و این روزها رو بهم بده و عاقبت همه رو ختم به‌خیر کنه به لطف و کرم و فضل خودش. 

التماس دعا. :)


_در چند قدمیِ انتهای مسیرِ قطعی شدنِ یک مدرسه برای پسرک هستم. امیدوارم همه‌چیز به خیر پیش بره و ما واقعا در انتخابمون اشتباه نکرده باشیم و خدا به نیت ما برای این همه این جستجوها عنایت کنه و برکت بده.


_یه پیشنهاد شغلی جدید دریافت کردم که یک کار پروژه‌ایِ سه ماهه است. پروژه‌ای بودنش برای من ایده‌آله. اینکه تا سه ماه دیگه تموم میشه و عملاً یک رزومه است. ولی نمی‌دونم تو این وانفسای درگیریِ همه‌سویه‌ای که دارم چه‌قدر میتونم از پسش بر بیام. مستر میگه اصلاً پیگیری نکن! ولی من میگم لااقل برم ببینم چه خبره خب! هوم؟


_بالاخره تمامی موانع خارجی برای ارسال مقاله‌م برطرف شد! در کمتر از یک ماه مونده به مصاحبه حالا میتونم ارسالش کنم و خوشحال باشم!  :/


_یادم نمیاد آخرین‌باری که روزه‌گرفتن برام اینقدر سخت شد کِی بوده. خدایا ببخش این حجم از بی‌حالیِ آخر ماه رو.و این رمضان رو به برکت و سلام بر ما تموم کن و ما رو سربلند از این مهمانی خارج کن. نشه که تموم بشه و سهم ما از این ماه فقط همین بی‌حالی‌ها و بی‌رمقی‌ها باشه.



یکی از نشانه‌های بی‌برکت بودنِ یک نگرش و یک زندگی،

اینه که نتونی حس محبت و احترام سایرین رو از پسِ اعمال و حرفهاشون دریافت کنی.


میفرماید برای بدیِ بقیه نسبت به خودت عذرتراشی کن،

حالا عذرتراشی برای بدیها که هیچی، 

این روزها محبت بقیه نسبت به خودمون رو هم نادیده میگیریم و اصلاً نمی‌فهمیم،

و حتی وقتی مستقیماً ابراز میکنه که قصدش خیر بوده، باز هم (مثلا به خاطر روشش) نکوهشش می‌کنیم و خلوص نیتش رو زیر سوال می‌بریم.


خدا بهمون رحم کنه.



+امروز داغ دیگری بر دلمون نشست و عزیز دیگری از بینمون رفت. اگر فاتحه‌ای نثار روحشون کنید، ممنونتونم.


راستش رو بخواید از هرگونه نگاه جنسیتی به فرزندان متنفرم. از اینکه کسی بگه حیف که دختر نداری، یا حیف که پسر نداری واقعاً آزرده میشم. قطعا غالب والدین دوست دارند از هر دو جنس داشته باشند. اما راستش رو بخواید من هیچ وقت از خدا نخواستم بهم دختر بده. هنوز هم با اینکه دو پسر دارم و به وفووور کنایه‌های "الهی بمیرم که دختر نداری" و هرچیزی از این دست رو می‌شنوم ولی هیچ‌کدومش باعث نشده بخوام دختر داشته باشم. اشتباه نشه، این، اصلاً به معنای این نیست که از دختر خوشم نمیاد یا دوستش ندارم یا فرزند دختر آزارم میده؛ این فقط به این معناست که ترجیحم به دختر داشتن نیست. کلاً در بندِ جنسیت بچه‌هام نیستم فقط آرزو میکنم هرچه خدا میده سالم و صالح بده و توان امانت‌داری رو به ما بده. (البته اگر یک دختر داشته باشم دوست دارم خواهر هم داشته باشه :دی) یادمه وقتی گل‌پسر رو باردار بودم و دکتر بهم گفت که به احتمال ۹۰ درصد دختر داری، واقعاً رقت قلب گرفته بودم همه‌چیز برام لطیف شده بود. از تصور دختری که زندگیمونو پر از محبت صورتی رنگ می‌کنه، (

اینجا) ولی باز هم وقتی فهمیدم دوباره یک پسر دارم، خوشحال شدم از این بابت که چون اختلاف سنی بچه‌های من کم بود؛ من همجنس بودنشون رو ترجیح میدادم. اما الآنم هرقدر که فکر میکنم بازم برای بچه‌های بعد، دختر داشتن، اولویت و آرزوم نیست، همون‌طور که باز هم پسر داشتن اولویتم نیست!

من فکر میکنم همونطور که در این جامعه‌ی هزار رنگ، روزی از آن‌طرفِ بومِ پسر داشتن افتادیم و به پسرندارها ترحم میکردیم؛ حالا داریم دختر داشتن رو جوری بزرگ میکنیم انگار دختردارها بر پسردارها ارجحند! نمیدونم کِی از این نگاه جنسیت‌زده برای فرزند رها میشیم ولی واقعاً غصه‌م میگیره که سعی میکنیم جنسیت‌ فرزندان رو بر هم اولویت بدیم و این رو به دین هم می‌چسبونیم! دین ما به جنسیت توجه کرده. ما قطع به یقین محصور در جنسیت خودمون هستیم و دختر و پسر هیچ وقت شبیه هم نمیشن و نیستن، اما بی‌رحمیه که این نگاهِ ظریف و عقلانیت دینی که به خاطر تفاوت‌های ماست رو در مورد ترجیحاتمون در جنسیت فرزندانمون به کار ببریم. یعنی فکر میکنم اونقدر باید ایمان داشته باشیم که وقتی هیچ نقشی در یک موضوع نداریم پس خدا هرچه که میده بهترینه. بعضی‌ها فکر میکنند چون دختر ندارم و به قولی دستم به گوشت نرسیده دارم اینو میگم اما واقعا حتی اگر هشت پسر هم داشته باشم حسرت دختر نداشتن رو نخواهم خورد(شایدم پیر بشم حسرت بخورم :دی)

و جالبه که برای توضیحِ چراییِ ترجیحاتشون، دختر رو مرهم و یاری رسانِ والدین بیان می‌کنن در حالی که اونقدری که پسر برای کمک به والدینش وظیفه داره، دختر این وظیفه رو نداره. و در اصل پسره که باید همیشه برای والدینش بمونه و یاری‌رسانشون باشه، نه دختر. زندگی‌هامون چپه شده! پسرها ازدواج میکنن میرن دنبال زندگی و خانواده همسرشون و در حالی که عروس باید به خانواده‌ی همسرش وارد بشه، الآن دامادها به خانواده خانمشون وارد میشن و از خانواده خودشون می‌بُرن! همین چیزهاست که برکت رو از زندگی‌ها دور میکنه دیگه.


+فکر میکنم لازم نباشه بگم قطع به یقین دختر هم در قبال خانواده‌ خودش وظایفی داره. و قرار نیست بعد از ازدواج کسی خانواده‌ش رو رها کنه. از باب مقایسه مسئولیت‌ها و وظایف عرض کردم.

میخواستم در مورد سخت‌تر بودن تربیت پسر نسبت به دختر هم بگم که میگم، دخترها در ذات خودشون حیا و عاطفه دارند و تو باید فقط مراقبت کنی که دختری از ذات خودش دور نشه ولی پسرها باید جمع اضداد باشند، سخته که بتونی یک شخصیت رو جمع همه خصائل تربیت کنی، و برای همین تربیت پسر به عنوان انسانی مملو از مسئولیت رو فوق العاده سخت‌تر می‌بینم دخترها نقش مهمی در زندگی‌ها دارند اما مسئولیت‌ها و پاسخگویی‌ها غالباً به پای پسرهاست.

بیاین نگاه جنسیتی رو در مورد فرزندانمون کنار بذاریم. راستش من علاقه‌ خاصی به تکریم روز دختر ندارم و فقط ترجیح میدم روز میلاد حضرت معصومه_سلام الله علیها رو ارج بنهم. :)


_داریم در جستجوی نمو تماشا میکنیم.

پسرک میگه من اگر بچه‌م گم بشه میذارم همونطور گم بمونه!

میگم چرا؟

میگه آخه پیدا کردنش خیلی سخته! :/

 

 

 

_گل‌پسر میگه مامان اون خانمه بدون اینکه اسم بچه‌ها رو بپرسه اسمهاشونو میدونه!

میگم اسم شما رو هم میدونه؟

میگه آره.

+هیچ وقت ازت نپرسیده؟

×نه.

+به نظرت چطوری اسمت رو فهمیده؟

×آخه من صورتم یه جوریه که فقط مثل "گل‌پسر"ه(اسمش رو گفت) برای همین وقتی نگام کرد اسممو فهمید!

:)


تا جایی که من میدونم قانون کلی اینه که هدف، وسیله رو توجیه نمیکنه

اخلاق یکی از اساسی‌ترین پایه‌های دینه و این‌که "فلان کار شرعی بود ولی اخلاقی نبود" اصلاً در قاموس دین جایی نداره!

دین‌دار باشیم نه فقط فقه‌مدار!

مراقب خودمون باشیم.

بد دنیایی شده



+دین متشکل از سه پایه است: اعتقادات(همین توحید و معاد و نبوت)+فقه(همین احکام و باید و نبایدها)+اخلاااااق.

اخلاق رو از دین جدا نکنیم.

لطفاً.



+عنوان: خداوندا اخلاق عالی را به من عنایت کن.(صحیفه سجادیه، دعای مکارم الاخلاق)


وقتی یهو یه پولی جور میشه که مشکل رو حل میکنه شکرش میکنیم.

وقتی آدمها رو به کمکمون می‌فرسته ازش تشکر میکنیم و می‌فهمیم که هست.

وقتی حال دلمون خوبه می‌فهمیم که نگاهمون میکنه.

و وقتی پولمون جور نمیشه اولین چیزی که حتماً توش اشتباه کردیم ایمان آوردن به او بوده.

هزار بار خوندیم که خدا حواسش به ما بود و مشکلمون رو حل کرد 

میخوام بپرسم اگر مشکل حل نمیشد یعنی حواسش نبود؟

اگر تنهای تنهای تنها موندیم، یعنی ازمون غافل شده؟

میخوام بپرسم اینکه خدا حواسش هست، برای ما دقیقاً چه معنی‌ای میده؟

این فقط یک سواله، یک سوال واقعی.

چه چیزی به ما ثابت میکنه که خدا حواسش به ما هست؟

 

 

+میفرماید وَ مِن الناسِ من یَعبُد اللهَ علی حرف فاِن اَصابَهُ خیرُُ اطماَنَّ بِه. وَ اِن اصابَهُ فتنَهُُ اِنقَلَبَ علی وجهِهِ، خَسِرَ الدُّنیا و الآخره، ذلک هو الخسران المبین (۱۱حج)

از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می‌پرستند و اگر خیری به آنها برسد به او اطمینان می‌یابند و اگر آزمونی فرا رسد از او روی می گردانند. اینها در خسران دنیا و آخرتند و این زیانی آشکار است.


طبیعت بچه‌ها شیطنت و بازی و کنجکاویه.

تقریباً محاله که بچه‌ها رو به یک محیط جدید ببری و امتحان کردن وسایل مختلف، دست زدن به اشیاء مختلف و دویدن تو قسمت‌های آزادش اتفاق نیفته. 

اگر درِ اتوماتیک داره، حتما باید چندبار، شخصاً، باز و بسته شدنشو امتحان کنن.

اگر آب سرد کن داره باید چند بار لیوان‌ها رو آب کنن.

اگر دستگاه خرید خودکار داره باید حتماً ازش خرید کنن و امثال اینها.

خب من همیشه بچه‌ها رو تو تجربه وسایل جدید آزاد گذاشتم. خودم همیشه بودم و اجازه دادم "در حضور خودم" همه چیز رو تجربه کنند، مبادا تجربه جدید به دلشون بمونه و بدون تجربه کردن درگیر این باشن که اون آب‌سرد‌کنِ فشاری دقیقاً چطوری آب می‌ریخت.

بسیااار شنیده‌م که تو مغازه مامانها به بچه‌هاشون میگن دست نزن الآن آقا دعوات میکنه.

خب رویکرد من این بوده که بگم: این وسیله‌ی آقاست. ما بدون اجازه به وسیله بقیه دست نمی‌زنیم. در این صورت بچه سردرگم نمیشه که چرا باید به خاطر دست زدن به یک وسیله دعوا بشنوه!

خب طبیعتاً کار ساده‌ای نیست ولی خیلی دوست‌تر دارم که با تمام سختیش اجازه بدیم بچه‌ها تجربه کنن و اطرافشون رو ببینن و چیزهایی که نمیدونن رو بپرسن.

اما یه چیزی مهمه این وسط و اون احترام گذاشتن به مالکیت خصوصی  آدمهاست. انتظار نداشته باشیم که صاحب مغازه اجازه بده بچه شما به همه وسایل دست بزنه. یا تنهایی بره کنار آب سردکن و مدام لیوانها رو برداره و آب بخوره. یا صندلی‌های کافه و رستوران رو جابجا کنه و سر و صدا ایجاد کنه. قطعاً ما مسئولِ تمام افعالِ فرزندمون هستیم، اگر جایی هست که خاص بزرگسالانه و فعالیت‌های بچه‌ها توش تحمل نمیشه اصلاً با بچه‌ها به اونجا نرین. حالا چه خونه فامیل و اقوامِ زیادی حساس باشه چه رستوران و سینما!

از مردم که نباید طلبکار باشیم که شیطنت بچه‌های ما رو تحمل کنن و چیزی نگن. خوبه خودمون حدود رو رعایت کنیم تا با تشرِ غریبه‌ها اعتماد به نفس بچه‌هامون ضایع و زایل نشه.


+ تازه من وقتایی که بچه‌ها یه چیزهایی رو هم نمی‌بینن خودم بهشون میگم بیا ببینیم این چطوری کار میکنه! :دی


چشمی که به شب بنگرد از پشت نقابی،

تکرار کند قصه‌ی روزی و عقابی،

تردید ندارد که جهان زیر پر اوست،

هر ره که رود سایه‌ی او همسفر اوست،

این مرغ گذر از پل تدبیر ندارد،

شاید خبر از گردش تقدیر ندارد،

روزی که بگیرند از این چهره نقابی،

وقت است کبوتر بزند نوک به عقابی.



+این تفسیر شما رو به یاد کسی نمیندازه؟ :/

+اگر دوست داشتید با

این لینک دانلود کنید.


سلام؛ توصیه‌های قبلی رو

اینجا بخونین.


۴- حتی المقدور بر سفره ى خانه خود افطار کنید؛ حتی در مساجد افطار نکنید.

بگذارید برکت افطار و دعای مستجاب لحظه ی افطار به خانواده و خانه ى شما تعلق گیرد.

در ضمن، هنگام افطار دِلال کنید!

دِلال چیست؟

در اول دعای افتتاح عرض می کنیم: مدلاً علیک»

"دِلال یعنى ناز کردن"

هنگام افطار برای خدا ناز کنید! چون براش روزه ‌گرفتید وحضرتش خوان کرم گسترده؛ لقمه ى اول را نزدیک دهان ببرید، اما نخورید! دعا کنید؛ یعنی به خدا عرض کنید: "اگر حاجتم را بدی، افطار می کنم!"

به این حالت می گویند دِلال؛

معجزه می کند!

۵-رمز ماندگاری در ضیافت الهی رمضان کیمیایحُسن خلق» است.

با فرزندان، خویشان و دوستان خود با اکسیر حسن خلق و مهربانی برخورد ‌کنید.

همیشه خصوصاً در این ماه خوش برخورد باشید.

لحظه ى عصبانیت و خشم شما همان لحظه اخراج شما از این مهمانی الهی است!

۶- کشتی رؤیایی رمضان سوار بر امواج دریای اشک »به ساحل نجات می رسد!

از خدای سبحان در این ماه خصوصاً اسحار سحرآمیز آن اشک و گریه درخواست کنید.

البته شرط سحرخیزی و اشک ریزی دل شکسته داشتن است.

۷- از ابتدای ماه رمضان باید هدف گذاری شما "لیلة القدر” باشد که جان رمضان است.

در این خصوص، سخن زیاد است؛ لکن، مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز»

فقط سعی کنیم شب قدر در  ما واقع شود نه در ماه!

۸- این ماه ماه ربیع القرآن» ماست.

 در این بهار قرآنی هرروز یک آیه را انتخاب کنید و تا افطار به طور متناوب تلاوت و در پیرامون آن تدبر نمایید. امید است دم دمای افطار آن آیه برای شما پرده از رخسار بردارد!

۹- در سراسر ماه رمضان توجه شما به روزه دار حقیقی و انسان کامل یعنی وجود ذی جود حجة بن الحجج البالغة (عج)نباید منقطع شود.

روزه و نماز و بندگی شما از کانال آن حضرت به بارگاه باری تعالی بار می یابد.



ارادت و التماس دعا


پسرک از صبح که بیدار شده چهارتا بیسکویت شکلاتی خورده.

میخواستم برای صبحانه چای شیرین بیارم که نونهای خشک رو بخوریم و تموم بشه.

ولی با این وضعیت برای بچه‌ها خامه و عسل آوردم که پسرک بیش از این قند مصنوعی نخوره. 

به پسرک گفتم به خاطر اینکه امروز یه عالمه شکر و شکلات خوردی نمیتونی چای شیرین بخوری.

اما پسرک کوتاه نیومد. 

برای خودش چای ریخت و پنیر و شکر آورد و مشغول خوردن شد. 

فقط مخالفتم رو اعلام کردم و علت رو توضیح دادم.

فکر کردم که باید نقش رَب رو بازی کنم.

خیلی برام مهمه که خودش تصمیم‌گیرنده باشه حتی اگر تصمیمش بر خلاف نظر من باشه.

و خودش تبعات تصمیمش رو بپذیره.

بماند که اینطور مواقع چقدر حرصم میگیره و خودخوری میکنم اما غالب مواقع موفق میشم که به روش نیارم و اجازه بدم خودش تصمیم‌ بگیره که بعد از هدایت من به سبیل، اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً باشد. :دی

حالا دارم فکر میکنم تبعات این تصمیمِ گناه آلودش(:دی) الآن چی باید باشه؟

قطعا الآن متوجه ضرر این اقدام نمیشه.پس باید چه تبعاتی برای این تصمیم رو بهش وارد کنم که خیلی هم بهش خوش نگذره؟

هدف اصلیم اینه که اولاً متوجه بشه که صلاحش رو میخواستم که گفتم نخور.

و دوماً حتی اگر از ضرر اقدام مطلع نیست ولی چون من مخالفت کرده بودم باید به حرف من گوش میکرد.

مطمئنم بعد از تموم شدن صبحانه‌ش عذرخواهی میکنه :/

حالا چه بکنم؟ فقط ناراحتیم رو بروز بدم؟




+گِله‌ای بر پسرک نیست چون من در مواجهه با رَبِّ خودم دقیقاً همین مدلی هستم. :/


زنده‌تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟

مرگمان باد و مباد آن‌که تو را گریه کنیم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزید،

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

ما به جسم شهدا گریه نکردیم مگر؟

کِی توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟

گوش جان باز به فتوای تو داریم بگو،

با چنین حال، بمیریم؟ و یا گریه کنیم؟

ای تو با لهجه‌ی خورشید سراینده‌ی ما،

ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟



+محمدعلی بهمنی.

+یکی از نعمت‌های بزرگ خدا بر من،

اینه که شما رو دوست دارم. 

الحمدلله رب العالمین.



بعضی وقتها یه کسانی جلوی راهت قرار میگیرن و یا یه اتفاقات خاصی میفته فقط و فقط برای اینکه بفهمی چقدر موجود ضایعی هستی و خوبی‌هایی که از خودت تصور میکردی صرفاً یک توهم بوده! :(



+این چند روزه متوالیاً دارم چنین اوقاتی رو تجربه می‌کنم :((

و بابتش شاکرم و صدالبته شرمنده :((


+دیشب نتایج انتخاب رشته دانشگاه‌ها اومد و فقط میتونم بگم خدا بهم رحم کرده.

هرچند که نمیدونم این رحم مهربانانه، تا کجا ادامه خواهد داشت ولی به طرز عجیبی ترازهای اعلام شده از طرف دانشگاه‌ها سطح بالایی دارن و من جزو آخرین نفراتی‌ام که تو مصاحبه دانشگاهمون شرکت میکنه! :/

شانس قبولیم داره پایین و پایین‌تر میاد و خب از الآن باید تمرین کنم که برام مهم نباشه. :/


+مصممانه میخوام یک برنامه نظم در سال ۹۸ تنظیم کنم. مُ، صَم، مَ، ما، نههههه!


+ماجرای مدرسه پسرک روانم رو یه لحظه آروم نمیذاره. این هشتمین مدرسه‌ایه که رفتم. هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردم اینطور پیگیر این موضوع بشم و واقعا برام مهم بشه! همیشه فکر میکردم بی‌خیال‌تر از این حرف‌هام. :/


+حال دلم خوش نیست. اصلا. چقدر بده که شبهای قدر نزدیکن چقدر بده که از نیمه به بعد رمضان در سراشیبی وحشتناکش میفته. چقدر فاجعه است که علمم برام ضمانت اجرایی نمیاره چقدر بدتره که با احوال لحظه‌ایِ دلم فریب میخورم چقدر بده که زور اراده‌م به چیزی نمیرسه.چقدر بده که مرگ پایان کبوتر نیست و ما ابد در پیش داریم چقدر بده که هستیم که هستیم. آخ که چقدر همه‌چیز بد و بد و بدههههه.


+امروز دیدم پسرک قیف رو گذاشته تو دهنش؛ از بالای قیف آب میریزه و با قیف آب میخوره! :/


بیشتر از بالا و پایین کردنِ کلماتی که میخوای بگی،

در مورد زمانِ گفتنش دقت و تامل کن!

گفتن نابه‌هنگام صحبت‌های دلنشین هم گاهی مخاطب رو منزجر میکنه،

و حتی گفتنِ نابه‌هنگام حرف حق، میتونه مخاطب رو به راه باطل سوق بده.



+به این مورد در رفتارهامون دقت کنیم. خیلی مهمه. بیان حرفها و ارائه واکنش‌ها به صورت ناگهانی و بدون موقعیت‌سنجی یکی از رایج‌ترین و مهمترین آسیب‌های ارتباطی در جامعه ماست


برای اینکه به همسر و مخصوصاً بچه‌هامون ثابت کنیم بدون قید و شرط دوستشون داریم دو تا کار لازمه،

اول اینکه متوجه بشیم زبان عشق فرزند یا همسر ما چیه. آیا با آغوش و نوازش محبت رو دریافت میکنند؟ آیا با خدمت‌رسانیِ ما محبت رو میچشند؟ آیا با کلامِ مهربانانه ما احساس عشق میکنند؟ آیا با دریافت هدیه احساس می‌کنند دوستشون داریم؟ یا چی؟ اگر چه کار کنیم بروز عشق ما رو بهتر دریافت میکنند؟ اون زبان عشق اونهاست که باید جدی‌ گرفته بشه.


دوم اینکه هروقت با ما حرف می‌زنند کاملاً توجه کنیم و بعد همدل باشیم. از احساساتشون بپرسیم و سعی کنیم بفهمیمش. شنونده‌ی خوب بودن مرحله‌ی قبل از همدل شدنه. همدلی کردن باعث فوران عشق در روابط میشه. به وجود و احساسات هم احترام بذاریم.


بقیه چیزها دیگه مهم نیست به نظرم. این دوتا مهمترین‌ها بودند.


+نکته‌ای دارین بهش اضافه کنین؟ 

کامنتها بدون نیاز به تایید، نمایش داده میشن. اگر نکته‌ای دارین بفرمائید در این باره هم‌افزایی کنیم ^_^


راستش رو بخواین مدتها مریدِ مسلکِ لقمان بوده‌ام "که ادب از بی‌ادبان بیاموزم و هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهیز کنم."

لازم میدونم بگم با نهایت احترام به جناب لقمان و همچنین جناب سعدی، این روش خیلی روش بدیه و یه روشِ فوق العاده فرسایشیه که روح و روانت رو علاوه بر خودت درگیر دیگران هم میکنه، و علاوه بر دلسوزی برای خودت، باید برای دیگران هم دلت بسوزه؛ و البته این دلسوزی برای سایرین حالت و بیانِ خوشبینانه‌‌ی موضوعه؛ وگرنه آدم هرچی از یک فعل بیشتر بدش بیاد، از عاملِ اون فعل هم دور و دورتر میشه.

:(



+من برعکسش رو دوست‌تر دارم ادب از اهل ادب بیاموزیم :)


اونهایی که موقع دیدنِ رنج و مصیبت بقیه، میگن قضا و قدر الهی بود و اجل بود و دنیا همینه، ولی در عین حال سست‌ترین افراد در تحمل رنج‌ و مصایب خودشون هستند چقدر غیرقابل تحملند،

و من نمیتونم وقتهای مصیبت باهاشون همدلی کنمحتی نمایشی

اصلا نمیتونم.

:(



+ من نمیدونم چکار کنم که دلم باهاشون صاف بشه.


دو جلسه‌ است که گل‌پسر کلاس نرفته.

خواستم بهش فشار نیارم و نبردمش اما ناراحتیم رو بروز دادم.

همیشه یک خوراکی برای کلاسشون میذاشتم و تو این دو جلسه برای پسرک گذاشتم و به گل‌پسر ندادم. گفتم این خوراکی برای کلاسه. اگه میری سرِ کلاس میتونی خوراکی ببری.

خب از این بابت باعث شد دو سه بار تو کلِ این دو روز بگه میخوام برم کلاس. ولی خب نمیشد ببرمش. پنج دقیقه مونده به انتهای کلاس یا در نقاط دور از اونجا اینو میگفت.

امروز هم کلاس نرفت و منم نذاشتم خوراکی رو بخوره.

تا رفتم دنبال پسرک و برگشتم خوراکی رو خورده بود!

آقا من واقعا لجم دراومد!  حس کردم تیرم به سنگ خورده. نه کلاس رفته و نه از خوراکی منع شده. طبیعتا دلخوریمو بروز دادم و گفتم حالا که خوراکی کلاس رو خوردی جلسه بعد باید بری سر کلاست.

و برگشتیم.

نمیدونم چه کار کنم. واقعا نمیدونم فشار نیووردن توام با بی‌خیال نبودن چطوریه.

الآن فکر میکنم تو این مدت هرچی تو کلاس بهش خوش گذشته بود، براش مثل یک خاطره بد شده که الآن در مقابل رفتن به کلاس مقاومت میکنه و خاطره خوبی براش باقی نمونده.

الآن خوشحاله که کلاس نمیره و این خیلی بده. و وقتی که میگم پس جلسه بعد باید کلاس بری، این حرفم براش مثل یک تنبیه می‌مونه و این از نظر من افتضاحه!

یه جورایی تشویق کردن بی‌فایده است، تهدید و تنبیه کردن هم.

پیشش نشستن تو کلاس بی‌فایده است و پیشش نبودن هم! هرچند که هروقت پیشش نبودم اولش رفته یه گوشه نشسته و بازی نکرده ولی آخر کلاس که رفتم دنبالش حالش خوب بوده. اما این باعث نشده جلسه بعد بدون کدورت خاطر بره کلاس. دوباره ازم خواسته نره و بمونم و .

واقعاً مستاصل شدم. خودم همینطوریش به خاطر سن کمش عذاب وجدان دارم که قراره بذارمش مهد(سن کم یعنی ۴ سال!:دی) اونم با این کارهاش همه‌چیز رو بدتر میکنه برای هردومون و من راه نجات رو بلد نیستم.

بی‌خیال بشم؟ پیش ۱ نفرستمش؟ بعد عقب‌موندگی‌ها از بچه‌ها رو چطور جبران کنم؟ بعد تعاملات اجتماعی کمش رو چطور ساپورت کنم؟ آیا اینکه پیش ۱ نره میتونه باعث بشه که پیش ۲ رو دوست داشته باشه؟ آیا اینکه پیش ۱ نره باعث نمیشه تو پیش ۲ هم به مشکل بخوریم؟ آیا اینکه با اکراه به کلاس‌ها بره همه‌چیز رو بدتر نمیکنه؟ آیا با اکراه رفتن باعث نمیشه که به صورت پیش‌فرض هر روز و هرروز از مهد و مدرسه رفتن منزجر بمونه؟ و آیا نرفتنش همین رو باعث نمیشه؟ 

نمیدونم! یه عالمه سوال تو مغزم رژه میره و جوابهاشو نمیدونم و نمیدونم چطور اوضاع رو مدیریت کنم. اگر کسی اینو از من بپرسه میگم نبرش مهد تا وقتی که دوست داشته باشه بره.  ولی صبر کردن تا وقتی که دوست داشته باشه بره، برای ما و در موقعیت ما، خودش قدری آسیب‌زاست.

چی میخوام؟ چرا اینطور میخوام؟ چطور باید به اونجا برسم؟


وقتی یه ماشین مدل بالا از پشت میاد می‌چسبونه به ماشینم،

تمام وجودم بهم میگه پاتو یهو بذار رو ترمز که بزنه بهت!

وقتی خدا تومن پیاده شد و خسارت منو خودش رو داد و قیمت ماشینش نصف شد، میفهمه که باید فاصله طولی رو رعایت کنه!!



+قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که هیچوقت این کار رو نکنم!


امروز یک جلسه‌ی فوق‌العاده مهم داشتم برای نزدیک شدن به تحقق شغل رویاییم، که

اینجا در شماره‌ی دوم گفته بودم.

ولی نشد برم!

و ما تدری نفس ماذا تکسب غداً.

و هیچکس نمیداند که فردا چه به دست می‌آورد.(۳۴ لقمان)


+چقدر من با این آیه گرانقدر خاطره دارم.:)


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دانلود نمونه سوالات آزمون های مصاحبه استخدامی فردایی دیگر AMIR0260 فضای مجازی|عملیات روانی دختری به نام آیه متن و ترجمه آهنگ آریافایل44 آینده سازان وبلاگ شعر عارف دارو و درمان تب و سرماخوردگی